|
به نام پدر فرهنگی وهنری
| ||
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم . زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید [ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:46 بعد از ظهر ] [ حسین جندقیان بیدگلی ]
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:34 قبل از ظهر ] [ حسین جندقیان بیدگلی ]
شنبه ای که گذشت همایشی در شهرضا تحت عنوان حیات طیبه که به پاس مقام معلم وبزرگداشت روززن (تولد حضرت فاطمه )برگزار شد بنابه دعوتی که برای حضور در این همایش از طرف مدیریت آموزش وپرورش شهرضا داشتم با جمعی کوچکی از معلمان کاشان در این همایش حاضر شدم. نکته حائز اهمیت برای من در این همایش دیدار با دوست خوب روزهای دانشجویی ام یعنی اکبر شاهمندی بود وقتی اورا دیدیم ناخودآگاه به دوران دانشجویی در دانشگاه اصفهان روانه شدم چه روزهایی خوب وبانشاطی بود. همه دانشگاه به ما بچه هایی تربیت بدنی حسرت می خوردند چون همیشه شاداب وسرحال بودیم اساتید علوم تربیتی برای گرفتن درس با ما از یکدیگر سبقت می گرفتنند. اکبر شاهمندی نقش کلیدی در شادابی بچه ها داشت هیچ وقت یادم نمی رود وقتی استاد ها دیر می کردنند اکبر دم می گرفت وبا صدای خوبی که داشت برایمان می خواند او شروع می کرد ومی گفت : ده وده بچه ها جواب می دادنند بیست وده وبچه ها می گفتند سی وده وبچه ها می گفتنند چهل واکبر شروع می کردنند ترانه آغاسی را خواندن: چلچله از تو لونه- از توی آشیونه- بازمی خونه توخونه – قربون نعنا بونه و.......... خاطره جالبی که از شاهمندی دارم مربوط به ترم آخر ودرس زبان تخصصی بود، آقای دکتر نمازی زاده دیر کرده بود واکبر طبق روال گذشته این بار ازترانه فیلم گنج قارون خواند که می گفت: من از هند آمدم با ماشین بنز آمدم... جون من بگو این ک....... کجه. وبچه جواب می دادنند کی می گه کجه..... هنوز خیلی از خواندنش نگذشته بود که دکتر نمازی زاده آمد وشاهمندی همچنان گرم خواندن بود، بچه ها با آمدن دکتر ساکت شدند ولی اکبر حواسش نبود وترانه را به اینجا کشاند که جون من بگو این ک.... کجه ودکتر نمازی دستی به پشت اش زد وگفت کی می گه کجه وصدای خنده همه کلاس را پرکرد وبه واسطه خواندن آن روزش درس زبان تخصصی را پاس کرد. همه این حرف ها یاد آوری خاطرات دوران دانشگاه بود ولی متاسفانه شاهمندی آن طراوت همیشگی را نداشت آن طور که خودش می گفت ضامن کسی شده بود ومجبور شده همه وام آن بنده خدا را بپردازد واز وام بچه های شهدا که شامل حال او می شد نیز محروم شده بود،انشالله خداوند مشکل او وهمه مردم را برطرف نماید.
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 9:10 قبل از ظهر ] [ حسین جندقیان بیدگلی ]
امروز با بچه های مدرسه برای اردو به قمصر رفتیم. بچه ها خوشحال شاد همه صبح زود داخل مدرسه آماده بودنند. خیلی ها از آنها می گفتند از خوشحالی دیشب تا صبح خواب درست وحسابی نکرده اند. این حالت بچه ها من را سرازیر کردبه سال های دانش آموزی ام وقتی که ما هم به اردو می رفتیم از چند روز قبل برای این روز آماده می شدیم ولی متاسفانه وقتی به اردو می رفتیم به جایی لذت بردن مارا یکسره به دعای کمیل وتوسل ونماز می بردنند آنقدر مارا خسته می کردنند که از اردو آمدن پشیمان می شدیم واین تجربه های تلخ باعث شده که این روزها به بچه ها سخت نگیرم وبگذرم بچه ها انرژی شان راخالی کنند. بگذارم بچه ها این روز رابا خاطره شیرین به پایان ببرند. وقتی بچه ها ازمن می خواستند که موبایل .دوربین.و.... با خودشان به اردو بیاورند من هیچ سخت گیری نکردم وگذاشتم آن ها آزاد باشند واز این آزادی لذت ببرند. درمدرسه هم که هستم همیشه اگر اشتباهی از من سر بزند فورا" از آنها عذرخواهی می کنم وفضا را طوری فراهم می کنم که آنها هم مثل من مجبور به عذرخواهی در اشتباهاتشان بشوند بچه ها باید متفکر بار بیایند ومستقل بیاندیشند وانشالله خدا من ودیگران همکاران را در این راه کمک نماید. [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:18 بعد از ظهر ] [ حسین جندقیان بیدگلی ]
بسیاری از قدیمی ها و یاشاید هم سن وسال های من بسیاری از وقت خود را صرف دیدن فیلم های ایرج قادری کرده اند. او تبلور ونماد کوچه های خاک خورده جنوب تهران بود وفیلم هایش پر بود از صفت های لوطی منشی وکوچه بازاری او شاید سختی فراوانی را کشید تا دوباره به سینمایی ایران برگردد ولی متاسفانه سینمایی او همانی بود وشد که قبلا" بود. تغییر چندانی در بینیش وتفکر سینمایی او دیده نشد ولی مردم با تماشای فیلم های او نشان دادنند که فیلم های قبل از انقلاب را فراموش نکرده اند وشاید دل شان را قبل از انقلاب جا گذاشته اند وهنوز دل بسته آن حس غریبی هستند که یک گوشه اش لاله زار وبه قول گوگوش شب های جمعه ای که شب های سینما بود است وگوشه ای دیگر زمزمه کردن ترانه های کوچه بازاری است. به هرحال امروز صبح ایرج قادری مثل خیلی از هنرمندان این سرزمین با دنیای خاکی خداحافظی کرد ورفت. به سپاس همه فیلم های که بازی کرد وساخت یادش را گرامی می دارم. روحش شاد. [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:42 بعد از ظهر ] [ حسین جندقیان بیدگلی ]
خبرتلخ حذف نام خیلخ فارس از روی نقشه گوگل خبر ناگواری برای ما ایرانیان است. زمانی که من دوران سربازی را سپری می کردم. فرماندهی داشتیم که گاه گاهی از خاطرات گذشته اش برای ما تعریف می کرد در لابه لای خاطراتش از حمله ارتش عراق به خوزستان گفت واین که چگونه در عرض 24 ساعت ارتش عراق از هراس ایران به عقب برگشت که متتهی به پذیرش معاهده الجزایر شد واینکه کشورهای منطقه بالانسبت مثل سگ از شاه وایران می ترسیدند وکوچکترین حرفی از خیلخ عربی به میان نبود در بازی ها ورزشی که بین ایران وکشورهای عربی برگزار می شد خیلی راحت چهار،پنج گل می خوردند وهیچ دم هم نمی آوردنند. ولی متاسفانه بعداز انقلاب چه زورهایی که ازاین عرب ها نکشیدیم. علی دایی می گفت زمانی که در قطر بازی می کردم در هر بازی بهترین بازیکن از سوی کارشناسان انتخاب می شدم ودر لحظه اعلام نتیجه برای تحقیر کردن هویت ایرانی ام یکی از عرب ها را به عنوان بازیکن برتر جایزه می دادند. وواقعا" برای جایگاه ایرانی بودن ما جای بسی تاسف است. ومتاسفانه در داخل کشور هم همیشه از نمادهای عربی استفاده می کنند وکوروش وهویت ایرانی ما به سخره گرفته می شود و.........
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:33 بعد از ظهر ] [ حسین جندقیان بیدگلی ]
امروز روز معلم است ، با تشکر از همه عزیزانی که در نظرات خود من را مورد لطف قرار داده باید عرض کنم با اینکه سالهاست معلم هستم ولی هنوز که هنوز است وقتی مقابل معلمان خودم که با خیلی از آنها در بعضی از مدارس همکاربوده ام بدنم می لرزد که مبادا کوچکترین بی احترامی به آنها کرده باشم و در لابه لای حرفهایم با آنها از بی انضباطی های که در دوران دانش آموزی داشته ام معذرت خواهی می کنم. وقتی آقای منعمی مدیر دوران راهنمایی ام را می بینم هنوز در صورتش آن جبروت گذشته مشاهده می شود ودر مقابل اش خم می شوم وسلامی از ته دل با محبتی خاص به او می کنم انشالله همه معلمان دوران تحصیلی ام این عذرخواهی را از من پذیرا باشند. داستان ذیل را که ازیک ماجرای واقعی برداشت کرده ام به همه معلمان خوب دنیا تقدیم می کنم: تنبيه خنده بلند و ناگهاني بچه ها ، نظم كلاس را بر هم زد. برگشت و نگاهي آرام به صورت آنها انداخت و لحظاتي را ثابت سرجايش ايستاد . درست به هدف زده بودم و از كاري كه كرده بودم رضايت داشتم . نگاه خونسردانه اش از شدت خنده كلاس كاست. گچ سفيدي را كه از ابتداي زنگ در دست هايم فشرده بودم ، از ته كلاس محكم به پشت يقه كت سرمه اي رنگش كوبيده بودم. اين كار را زماني انجام دادم كه او هنوز در حال پاك كردن تخته كلاس بود . لذا وقتي دست راستش روي تخته كشيده مي شد ، برآمدگي شانه اش باعث شد كه گچ، پس از برخورد با يقه با ايجاد خط سفيدي ميان كت كه بدجوري تابلو شد ، روز زمين بيفتد و همين موضوع بيشتر سبب خنده بچه ها شد. وقتي كه كلاس آرامش خود را پيدا كرد ، دستمال نازكي را از جيبش بيرون آورد و در حالي كه براي برداشتن گچ خم مي شد ، عرق پيشاني اش را پاك كرد و بعد مشغول نوشتن فرمول ها روي تخته كلاس شد. با همان نصف گچي كه من به پشت يقه كتش كوبيده بودم. استاد دانشگاه هستند! ازش خواهش كرديم چند ساعتي در هفته براي تقويت پايه درسي بچه ها به دبيرستان ما تشريف بيارن . اميدوارم شما دانش آموزان قدر ايشون را در اين فرصت داشته باشين... از اين همه خونسردي و بي اعتنايي لجم گرفته بود. حالا اين من بودم كه در برابر بچه هاي كلاس احساس حقارت مي كردم . چند روزي بود كه تصميم داشتم كلاسش را بهم بريزم . چند تا از بچه ها هم تشويقم مي كردند. ولي هيچكس نمي دانست كه چه ترفندي به كار خواهم بست. ببين احمدي! تا حالا مدير مدرسه بزگواري كرده و بي انضباطي هاي تو را تحمل كرده. ولي اگه بخواد باز تكرار بشه ، اخراجت از مدرسه حتميه! خيلي از دانش آموزان كلاس اعتقاد داشتند كه با بر هم ريختن كلاس او، خواهيم توانست اعتبار مديريت مدرسه را زير سوال ببريم. او دلش به حال ما نسوخته ، مي خواد پرستيژ مدرسه داريش بالا بره . به اين ور و اون ور مي زنه . مثلاً استاد دانشگاه مي آره براي تدريس در دبيرستان ما مي خواهيم هرچي درس و مدرسه و دانشگاهه، مرده شورش ببرن . آنها مي گفتند اگر ما بتوانيم اين معلم را سر كلاس به بازي بگيريم در همه منطقه آموزشي منعكس مي شود و دفتر مدرسه را از آبرو مي اندازد. اما حالا خودم احساس بي آبرويي مي كردم. او با مهارت توانسته بود آرامش را به كلاس برگرداند . در واقع من تيرم به هدف نخورده بود و در بازي هاي هميشگي كه معلمان را به استيصال مي كشاند، شكست خورده بودم. اگر هم مجدداً مي خواستم همان پرتاب گچ را تكرار كنم يا به انجام بازي هاي قبلي مبادرت ورزم، پيش بچه هاي كلاس ، به پاي بي هنري ام نوشته مي شد . تا حالا توانسته بودم هر معلمي را متناسب با توان و ظرفيت و حساسيت هايش به واكنش هاي عصبي وادار كنم . اما اين بار به گونه اي غافلگير شدم كه حتي فكرش را هم نمي كردم . لذا بايد چاره اي ديگر مي جستم . دقايق كلاس به كندي سپري مي شد و من دستهايم را به هم گره مي زدم و زير ميز به هم فشار مي دادم. براي خرد كردن شخصيت او كه اين روزها بخشي از شخصيت مدير و مدرسه و دفتر به حساب مي آمد ، خيلي نقشه كشيده بودم . از ماليدن مركب سياه روي صندلي چرمي كلاس كه آن هم به رنگ سياه بود تا ايجاد سر و صدا با پاره كردن بادبادك و انداختن نور آفتاب از طريق صفحه ساعت روي سر و صورتش . اما همه اين كارها تكراري بود و چنگي به دل نمي زد و خنده كسي را بر نمي انگيخت. بنابراين آخرين حربه را زدن يك تكه گچ به پشت سرش انتخاب كردم. اين يارو شلوارش رو نمي تونه بالا بكشه ، براي ما بعنوان استاد دانشگاه معرفي مي شه . نديد بديد يه بز خريد ، اسمش گذاشت عبدالمجيد ... نگاه هاي حسن و رضا كه هميشه براي انجام اين بازيگوشي ها مشوقم بودند، از دو سوي كلاس آزارم مي داد: « امروز سنگ روي يخ شدي..» اين حرفي بود كه در چشمهاي آنها خطاب به من خوانده مي شد. فرمول هاي رياضي تند تند روي تخته نوشته مي شد و توضيحات او بود كه كلاس را به آرامي در خود فرو مي برد . عصبانيت كلافه ام مي كرد . هر تصميمي كه به ذهنم مي رسيد ، به انجامش راضي نمي شدم. مي خواستم كاري بكنم كه بچه ها واقعاً بخندند. خنده اي كه او را به مواجهه با كلاس وادار سازد و موضوع به خارج از كلاس و مدرسه سرايت كند. ناگهان صداي زنگ تفريح چون آواري روي سرم خراب شد. كار از كار گذشته بود و من همچنان مچاله شده پشت ميز در خود فرو رفته بودم. قرارمان ساعت 9 صبح است . تقريباً همزمان مي رسيم . بعد از سلام و احوال پرسي از كنار درختهاي شمشاد جلوي دانشكده عبور مي كنيم و در حال صحبت، وارد ساختمان مي شويم . دانشكده خلوت است . تعدادي دانشجوي دختر و پسر در حال رفت و آمد هستند . از پله هاي طبقه دوم بالا مي رويم. دفتر پايان نامه ام را در دستهايم جابه جا مي كنم. « چقدر سنگين است اين پايان نامه» سمت راست راهرو ، جلو اتاق دوم مي ايستيم . دست در جيبش مي كند تا كليد اتاقش را بيرون بیاورد . همراه با كليد، يك دستمال نازك نيز از جيبش بيرون مي آورد. عرق بر پيشاني ام مي نشيند. داغ مي شوم. دوباره سرد مي شوم. كليد را در قفل مي اندازد و بعد از چرخاندن در باز مي شود. پشت سر او ، من وارد اطاق مي شوم . خط سفيدي در پشت كت سرمه اي رنگش ديده مي شود.
[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:48 قبل از ظهر ] [ حسین جندقیان بیدگلی ]
بچه ها ی گروه نمایش دبستان دین ودانش که رتبه برتر نمایش دبستان های کاشان را بدست آوردند فردا روز معلم است و دست اندرکاران حوزه آموزش در تکاپویند تا به نحوی این روز را برای معلمین میمون ومبارک قرار دهند . روز معلم برای من که با سابقه 20 سال درکار معلمی هستم خیلی حال وهوای خاصی ندارد تا یادم می آید این روز هم مثل سایر روزها بوده ولی خاطرات شیرین روزهای معلمی همیشه در ذهن من ماندگار است یکی از این خاطرات را برای دوستان می نگارم: چند سال پیش در یکی از دبیرستان های کاشان تدریس می کردم که دانش آموزان خاص داشت ، خاص به معنای فرهیخته وویژه نیست. همان طور که همه می دانند بچه ها به معلم ورزش به دید خاصی می نگرند وبیشتر از سایر معلمین با او صمیمی هستند وحساسیت خاصی روی زنگ ورزش دارند. در یکی از روزهای سه شنبه که کلاس سوم ادبیات ورزش داشتند ، هم زمان شده بود با سالروز تشکیل نهاد پرورشی و معاون پرورشی مدرسه از یکی از روحانیون از اداره دعوت کرده بود که برای سخنرانی به مدرسه ما بیاید. روحانی از همه جا بی خبرتقریبا 40 دقیقه ی را برای دانش آموزان از تربیت واحترام به معلمان وارزش دانش گفت و دانش آموزان سوم ادبیات با حرص وجوش به سخنان او گوش می دادنند. وقتی صحبت های او تمام شد وارد دفتر مدرسه شد وبعداز پذیرایی مختصری خواست که از مدرسه خارج شود من اورا تا لب در هدایت کردم . بنده خدا در حیاط مدرسه کنجکاوی اش گل کرد واز یکی از دانش آموزان که در حین صحبت های او بی تابی می کرد با لحنی محبت آمیز سوال کرد: -چی بود عزیزم خیلی نگران بودی مسئله ای خاصی در مدرسه است که شاید من بتونم اون را حل کنم. دانش آموز خمیازه ی کشید وگفت : نمی دونم چه جوریه هر وقت ما ورزش داریم یه سگی ،شغالی از اداره می آرن اینجا سروصدا می کنه نمی ذاره ما ورزش کنیم. روحانی مظلوم بدون هیچ حرکتی حرف اورانشنیده گرفت وسر ش را پایین انداخت وسریع از مدرسه خارج شد. گرچه دانش آموزتوسط کادر مدرسه تنبیه شد ولی این خاطره همیشه در ذهن من وبقیه معلمان مدرسه ماند که هیچ وقت زنگ ورزش در جایی برای بچه ها صحبت نکنند وآن بنده خدا هم تا الان که من یادم می آید دیگر هیچ مدرسه ای برای سخنرانی نمی رود.
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:26 قبل از ظهر ] [ حسین جندقیان بیدگلی ]
با درود وسپاس به همه عزیزان ودوستان خوبم در فضای مجازی که اظهار محبت کردنند چه با شرکت در مراسم سالگرد پدرم چه کسانی که با گذاشتن نظر در وبلاگ ام. امیدوارم این محبت ها را درشادی هایشان جبران نمایم واگر پدر ومادر دارند همیشه سایه آنها بالای سرشان باشد واگر آنها را ازدست دادنند خداوند منان آنان را غریق رحمت فرماید.
روز معلم نزدیک می شود وبعدا ز ایام حزن انگیز فاطمیه چه خوب است از این فضای غمگین دور شویم با خاطره ای از دوست عزیزم تقی دهقانی نوشتار این هفته را شر وع می کنم: تقی دهقانی در خاطرات اش از یکی از روزهای معلم که در طول دوران معلمی اش اتفاق افتاده نقل می کند : در مدرسه راهنمایی ملا فتح الله کاشان در روز 12 اردیبهشت ماه به اتفاق سایر معلمین در زنگ تفریح نشسته بودیم ومشغول صبحت بودیم که ناگهان پدر یکی از دانش آموزان با کوله باری بر دوش وارد دفتر شد، معلمان با تعجب به یکدیگر نگاه می کردنند که این شخص با این پشته ای که بر دوش دارد در دفتر مدرسه چه کار دارد که ناگهان آن شخص به قول ما بیدگلی ها چادر شب را وسط دفتر خالی کرد وهمه خیارهای داخل آن وسط دفتر کلاس پخش شد وبا با لهجه غلیظ لتحری گفت: روزتو مبارک باشه! وردارید بخورید کاری که دسته ما بود! ودر کلاس را بست ورفت. با رفتن او صدای خنده دفتر را پر کرد ومدیر مدرسه به هر معلمی یک نایلون داد وگفت خیار ها را ببرید خانه این هم یک نوع تبریک گفتن است.
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:56 قبل از ظهر ] [ حسین جندقیان بیدگلی ]
اردیبهشت ماه همیشه برای من تبلور دیگری داشت ، روزها ی متفاوتی در او وجود داشت از تولد سجاد گرفته تا روز معلم ولی سال گذشته حکایت دیگری رقم خورد درست در روز معلم یکی از دوست داشت ترین نزدیکان من بار سفر را بست وبه دیار باقی شتافت واو کسی نبود جزء پدرم. در این همین روزها بود که آخرین نگاه هایش را از من گرفت وچه تلخ آخرین گفتگوهایش را بامن انجام داد یادم نمی رود آخرین شبی را که در کنارش بودم به من گقت : زود برو خانه فردا کلاس داری . و من با بغضی سنگین بیمارستان میلاد را ترک کردم یادش گرامی وروحش شاد. مراسم اولین سالگرد آن فقید سعید روز پنج شنبه 7/2/1391 ساعت 5 تا 7 بعدازظهر( رسمی ) در مسجد اعظم امامزاده هادی بیدگل می باشد.
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:13 بعد از ظهر ] [ حسین جندقیان بیدگلی ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||